
به لحظه عاشق شدن جلال و سیمین خیلی فکر می کنم. اگه جلال یه روز دیگه بلیط گرفته بود، اگه سیمین اون روز تصمیم نمی گرفت برگرده تهران، اگه ساعت بلیطشون با هم فرق داشت، اگه جلال از سیمین دعوت نمی کرد بشینه کنارش، اگه نگاهشون به هم گره نمی خورد، اگه حرف مشترک نداشتن بزنن، اگه مسیر انقد طولانی نبود که فرصت یکی شدن روحشونو بده...اگه همه این اتفاقات دست به دست هم نمی داد چقدر جلال تنهاتر از این می شد......
ادامه مطلب
نفس رو دیدم و بهارُ با تموم وجودم نفس کشیدم. بهار تکه ای از وجودم بود. خودی که در کوچه پس کوچه های دهه شصت مونده و دلم براش تنگ شده... + قراره ببرمش سینما. میخوام مث خودم سینمایی بشه!...
ادامه مطلب
مثلا امروز صبح زود پا میشدم قرمه سبزی می پختم، سالاد شیرازیم درست می کردم یه کمم نعنا بهش اضافه می کردم با ترشی سیر و...بعد می گفتم امروز بریم نهارمونو بیرون بخوریم؟ بعد میزدیم به جاده...کنار رودخونه آتیش روشن می کردیم...بعد تو حرف میزدی من نگات میکردم تو سکوت میکردی من نگات میکردم...تو... +راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟...
ادامه مطلب